اشعار زیبا و خواندنی زنده یاد بیژن الهی

بیژن الهی شیرازی (زادهٔ ۱۶ تیر ۱۳۲۴ – درگذشتهٔ ۹ آذر ۱۳۸۹ در تهران) شاعر، مترجم و نقاش ایرانی بود. بیژن الهی در نهم آذر ۱۳۸۹، بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع می‌گوید و به وصیتی که به دوستی همدل سپرده بود به روستای بیجده نو از توابع شهرستان مرزن‌آباد منتقل و در همان‌جا دفن می‌گردد، بنا بر وصیتش بر سنگ گور او هیچ نامی حک نشد.

آزادی و تو

به تصویر درختی

که در حوض

زیر یخ زندانی ست،

چه بگویم؟

من تنها سقف مطمئنم را

پنداشته بودم خورشید است

که چتر سرگیج هام را

– همچنان که فرو نشستن فواره ها

از ارتفاع گیج پیشانی ام می کاهد –

در حریق باز می کند؛

اما بر خورشید هم

برف نشست.

چه بگویم به آوای دور شدن کشتی ها

که کالاشان جز آب نیست

– آبی که می خواست باران باشد –

و بادبانهاشان را

خدای تمام خداحافظی ها

با کبوتران از شانه ی خود رم داده –

خیش ها

_ببین!_

شیار آزادی می کنند

در آن غروب که سربازان دل

همه سوراخ گشته اند.

آزادی : من این عید سروهای ناز را

همه روزه تازه تر می یابم

در چشمانی که انباشته از جمله های بی نقطه

و از آسمان خدا آبی تر است.

آزادی : ماهیان نیمه شب آتش گرفته اند

تا همچنان که هفته

در قلب تو

به پایان می رسد،

دریا را چون شمعدانی هزارشاخه برداری

آزادی

که از حروف جداجدا آفریده شده است.

دو فرهاد، پس از مه،

یکی انتحار کرد و یکی گریست

در بامداد فلج

که حرکت صندل یی چرخدار

صدای خروس بود،

و ماهیان حوض

از فرط اندوه

به روی آب آمدند.

دو فرهاد

هر یک با دلی

چون عطر آب، حجیم

لیک تنها با یک تیشه.

زیر چراغ

– ببین ! –

آخرین خالِ دل ای نچنین سنگ شد

که چشمان بی بی و سرباز

فرار شن را از روی نان توجیه می کند.

روز چندان طولانی بود

که همسایه ام چراغ را دوباره افروخت

تا شاپرکان را بدان فریب دهد.

همچنان که این پاییز فضایی

– این سقوطی را که از یک یکِ ستارگان گرفته اند –

زیر پرچمِ پوستش

که تمامی ی رنگهایش را بهار سپید کرده بود،

حس می کرد.

همه ی آسمان روز

با فقری زیبا همچون کف یک دست

مرا تاجگزاری کرده ست؛

چراکه بر دردی شاهی کردم

که از آن

جز پاره ای خرد

نمی شناختم.

دردی آمیخته با پروازی بی بال

که می خواست به القابِ ناملفوظ چهارصد ملکه ی روستایی

که مرصع به خون بودند

مهتاب را به ماه بیاموزد.

تردید یک ستاره

در شبی که با برف مست م یکند.

دردی که شما

از من ذهنیتی خواستید که از فضای گرسنگی تان ملموس تر بود.

تا خوری که مرگ، سک ههای نقره را به صدا در می آورد،

یک درد فلس دار که دو رود را بر شرق،

دو مو را بر بدن راست کرده بود؛

دو رود شور بر شانه های لخت تو

که سرت میان ستارگان گیج می رود.

ستارگان به سوی قلبت جار یست

تا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.

یگنسرگ کبوتران در آخرین بندر ت

– ای مرد ! –

آبستن شدند؛

چراکه بی شک وصیت نامه ی تو پر از دانه بود.

چاه های شرقی در چشمان تو

– ای مرد ! –

به آب رسید؛

چراکه برف، قو را که از افق گردن می کشید

تا مرگش را با آواز در بندرها پیاده کند؛

با دو دست بارور

که بی گناهی را مدام به هم تعارف می کردند،

فتح کردی.

و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن

تا سیمای تو حادثه ای باشد در میان تاریکی.

آن گاه که برگریزان، این کف زدن شدید بر می خاست

برای نوحی، به شکل پیر یی من

که حتی مرگ خود را نیز باخته بود .

در جهت هفت برادران که به یک زخم می میرند،

تو می تازی

هم تاخت اسبانی

که فرمان رهایی شان

چون فرمان اسارتشان

نوشته نیامده.

آه، چرا باید

من تو را شگفت بدانم

در این جریان

که از شگفت بودن همه چیزی

عادی می نماید؟

و گرنه تو عادی ترین موسمی

که می باید به چار موسم افزود .

و چشمان تو،

راحت ترین روزی که می توان برای زیستن تصمیم گرفت.

اینک خزانهای درپی

از هم برگهای جوان می خواهند!

می توانستیم توانستن را به برگها بیاموزیم

تا افتادن نیز توانستن باشد .

من کنار کره یی

که سراسر آن دریاست

به خواب رفته ام

در خطوط سرگردان دست تو

این گله هایی که از چرا باز م یگردد.

ماهیان خاکستری،

ماهیان زاغ دیوانه،

ناشتا در سپیده ی سردسیر عزیمت کرده اند.

اگر باز هم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خواهند پخت،

من می پذیرم که مزرعه ها سوخته ست.

در سر من

– آن جا که جواهر، تب را

بر اندیشه ی شن سنجاق می کند –

ماه با فشار رگبار

به آخرین برج می غلتد.

بیژن الهی

آثار بیژن الهی, بیژن الهی اشعار
اشعار عاشقانه بیژن الهی

آدم‌های بهاری

آدم‌های بهاری.

چه می‌کنید با برگی که خزان دوست بدارد؟

چه می‌کنید با پروانه‌یی که به آب افتد؟

از سر هر انگشت

پروانه‌یی پریده ست.

پروانه‌ی کدام انگشت تشنه بود؟

پروانه‌ی کدام انگشت به آب می‌میرد؟

من بارها اندیشیده‌ام

من خزان و برف را پیاده پیموده‌ام

پیشانی بر پای بهار سوده‌ام

که معیار شما نیست.

آدم‌های بهاری.

برگ خشک که از خود راندید

شاید عزیزترین برگ فصل باشد

بر این آب سپید

شاید آخرین امید پروانه باشد.

بیژن الهی

شعر بیژن الهی, مجموعه اشعار بیژن الهی
شعر بیژن الهی

شعر شقاقلوس

شرم در نور است و این، پایان هر سخنی ست،

همسرم!

مرد تو را به نور سپرده ام که تنی سخت شسته داشت،

و بیا، میان ِ بیابان، پی ِانگشتر ِمفقود بگرد

که حال، باد در آن سوت می زند.

انگشتر ازدواج، میان بیابانی دراز، دراز؛ و دیگر هیچ نه،هیچ نه

مگر مثلث ِ کهنه ی کوچکی، مثلثی از زاغان

افتاده

بر کفِ یک سنگر

و به این سپیده که عقرب ـ خواهر بی نیاز من ـ بخت را کف آلود حس کرده است،

هوا، در نی می پیچد و در گردنه های کوه.

خانه ها خواهد ریخت.

این گورخران که، با کفی از نور بر دهان، شتابناک گریزانند،

در ساق های لاغر ما، رقص را چه خوب پیش بینی کرده اند!

نخ ِ بادبادکی که فرازِ ویرانه ها، به پرواز خود ادامه می دهد،

در مشت ِ کودکی زیبا خواهد بود، کودکی مرده.

اکنون، پیش از باران، خاکی خشکیده شناخته می شود که در او

گیاهان، همگی نامگذاری شده اند.

و سکوت، این مکث میان ِهر دو چکه، که از سقف غار می چکد،

احترامی ست به تو، توی کودکم، که از مرگت

لحظه یی می گذرد،

احترامی ست، به رقص.

در مکث، در میان دو چکه ی آخرین، یکباره شاخک همه ی حشرات

از ترس برق می زند.

آب می نوشم و جرعه یی به سقف می پاشم.

دورتر، سخت دورتر، یک فلس ِ من به زیرِ صلیب افتاده ست.

آیا روز است؟

از گرمای زیاد، نقابهامان را برمی داریم. می رویم

به دور، به آنجا.

زیر ِ صلیب، تخم مرغی نصف می کنیم و بهم می زنیم: به سلامتی!

و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره یی می سازد.

دورتر، صفحه ی موسیقی، زیر ِ صد ناخن مه گرفته ی زیبا می چرخد،

و صدا، همان صداست:

آیا روز است؟

من چاهی را تعلیم کرده ام که به آبی نمی رسد،

ولی چه تاریکی ی زیبائی! از آنسو، تاریکی ی زیر ِ خاک، چاهی زده ست که به چهره ی من می رسد؛

من آبم، آب! و سیه چردگان ِ معذب، پیش از نماز، مرا می جویند.

نگاهی به آسمان، مجهزم می سازد که سکوت کنم

و از میان ِ حنجره های گسیخته، سلاحی به رنگ ِ آی بجویم.

آن لحظه که آب، به رنگ ِ خود پرخاش می کند، من آنم، آن لحظه ام.

و رنگ ِ آب، هرچه بیشتر در آب غرق می شود،

زنده تر می شود: آبی تر!

ناشناس از میان ِ انبوهی می گذرم؛ هر گیاه اما، از کشیده شدن بر من

نام می گیرد.

چشم بسته ام، و نام ِ گیاهان، تاریک است.

دیگر هیچ کجا، هیچ کجا

مرا به نامی، به کلمه یی، صدا نکن؛ که حال، تمام ِ زبان، در نام ِ یک گیاه، آسوده ست.

سخت تر از گیاه، لمسم کن؛ دستان ِ تو را نثار ِ تو می کنم

تنگ تر از گیاه، در آغوشم کش؛ بدنت را به تو ارزانی می دارم.

و زمانی که آسیاب ها، در نور به گشت آید،

تو دست هایت را خواهی بست، مشت خواهی، گره خواهی کرد

و این گره را، مانند هدیه یی

حفظ خواهی کرد.

اکنون چه آشکار، سیمای تو را زجر می دهد

گل آفتاب گردان ـ تا امیدی باشد!

پس که لطف می کند؟ کی پوست ِ سیمای تو را، به بوسه، می درد

تا نور، فرو ریزد و

آهسته، شکر شود؟

من! من که بوسه ام، ترسناک تر از یک امضاست.

هوای روشن را تأیید می کنم، و قیام را، از روی صندلی

به خاطر بدرود.

موجی سفید، با نقابها و بنفشه ها، با دل آشوبی ی مطبوع ِ فجرها، نزدیک می شود، نزدیک.

هوا، میان جناغی، شعور می گیرد؛ ولی صدای شکستن ِ استخوان، رضایت بخش است.

بدرود! در این لحظه ی کهکشانیم، باز، باز هم، بدرود!

و در این تمامی ی راستی

که مشتی خاک، تعارف ِ من کرده یی به جای قسم،

دو پای نوک تیزم، فرو می رود که نیروی شنیدن را

از زمین کسب کنم.

دو پای نوک تیزم!

به زمین ِ شسته خیره شوید

که فقط یک عروس، در اتاق ِ مجاور، سرفه می کند.

خصال را ـ آهوانه ـ و طاقت را

کنار ِ آب بر سفره نهاده اند و آب، اشارتی عظماست

به خرامیدنی در چشم انداز!

آنجا، به دوردست، آهسته تنوره می کشی اما از آن فراز،

نظرقربانی ی تو به روی شهرها می افتد.

اینجاـ در همین نزدیکی ـ آرام آرام، مینوازم، زخمه میزنم؛ پنجه ی من، از سکوت عادل تر!

و رقص، دعایی ست مستجاب

در لحظه یی که زمین می لرزد

بیژن الهی